تبليغاتX
طهورا

طهورا

طهورا

به وبلاگ پروانه اي من خوش آمديد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
دوستان
درباره ی من
RSS 2.0


نویسندگان وبلاگ

elham

موضوعات

جملات زیبا
حرفه و فن
ادبی

نوشته هاي قبلي

بدون عنوان
بدون عنوان
روانشناسی
زندگی
داستان


اين وبلاگ را صفحه اصلي خود كنيد




پيوندهاي روزانه

shoorok
تماشا
تماشا
sanjesh
یاسمین
جوانان کرفس
کوجه های معرفت


آیا میدانید ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر انقباض وانبساط ۱۶ ساتنی متر تغییر میکند.
آیا میدانید عقرب میتواند سه سال بدون غذا زندگی کند
آیا میدانید یک سوسک حمام می‌تواند
۹ روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.
آیا میدانید یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون در بیاورد.
آیا میدانید حلزون می‌تواند
۳ سال بخوابد.
آیا میدانید به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ!
آیا میدانید خطوط هوایی آمریکا با کم کردن
۱ زیتون از سالاد هر مسافر توانست ۴۰,۰۰۰$ جمع کند.
آیا میدانید ملت آمریکا بطور میانگین روزانه
۷۳,۰۰۰ متر مربع پیتزا می‌خورند.
آیا میدانید بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد میشوند که در سن
۲ تا ۶ سالگی ظاهر می‌شوند.
آیا میدانید پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.
آیا میدانید گربه‌‌ها می‌توانند
۱۰۰ صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگ‌ها کمتر از ۱۰
آیا میدانید کوبیدن سر به دیوار
۱۵۰ کالری در ساعت مصرف می‌کند.
آیا میدانید نزدیکترین ستاره به ما
۱ سال نوری فاصله دارد
آیا میدانید انسان برای اولین بار در
۱۷۸۳ پرواز را تجربه کرد و توانست ۸ کیلومتر با بالن پرواز کند
آیا میدانید
۱۵۰ میلیون سال پیش امریکایی ج از افریقایی ج از نظر جغرافیایی جدا شده است
آیا میدانید جمیعت جهان تا
۵۰ سال آینده از مرز ۹ میلیارد نفر خواهد گذشت
آیا میدانید گرمترین سیاره زهره می باشد این سیاره درجه حرارت ثابتی دارد که
۴۶۲ می باشد
آیا میدانید عمر خورشید
۵ میلیارد سال می باشد


|لينك ثابت| نوشته شده توسط elham در ساعت 10:26از موضوع :ادبی نظر(9) .


در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطر هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده بجا می مانند مرا اینگونه باور کن کمی تنها ،کمی بی کس خدایا میدونم که جز از تو خواستن چیزی اشتباه است پس فقط از تو میخوام کمکم کن.

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.

مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود...


|لينك ثابت| نوشته شده توسط elham در ساعت 10:26از موضوع :ادبی نظر(3) .

زندگی

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 

 

تو به من خنديدي
 
و نمي دانستي
 
من به چه دلهره از باغچه همسايه
 
سيب را دزديم
 
باغبان از پي من تند دويد
 
سيب را دست
تو ديد
 
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 
و تو رفتي و هنوز
 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 
خش خش گام تو تكرار كنان
 
مي دهد آزارم
 
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 
كه چرا
 
خانه كوچك ما سيب نداشت


|لينك ثابت| نوشته شده توسط elham در ساعت 02:18از موضوع :ادبی نظر(10) .


 

 

تقدیم به همه ی دوستان آذری زبان

آپاردي سئللر ساراني

داستان پاكدامني و آزادگي »ساراي« اين شيردختر آذربايجان، نمودي بسيار زيبادر فولكلور و فرهنگ آذربايجان به شمار مي رود. با اين مضمون كه: »در كنار رودخانه ي آرپا چايي كه در آذربايجان جاري است و اين رود از شعبه هاي قيزيل اؤزن مي باشد در يكي از دهات، دختري گيسو طلا (ساري تللي) و چشم شهلا (آلا گؤز) به دنيا مي آيد. پدر و مادرش نام اين دختر را ساراي كه در تركي آذري تحليل يافته ساري آي(ماه زرد) مي باشد، مي‌گذارند. ساراي در طبيعت آذربايجان پرورش مي يابد و دختري ماه رو مي شود. بزرگان ده ساراي را به پسري به نام خان چوبان نامزد مي كنند. روزي چشم خان ده به سارا مي افتد. خان ، پدر ساراي را فرا مي خواند و ازاو مي خواهد كه ساراي را به عقد او در آورد. پدر ساراي كه مرد ريش سفيدي بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و مصداق ضرب المثل آذربايجاني:»كيشي توپوردوغون يالاماز« پيشنهاد خان ده را رد مي كند. در اين موقع است كه خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و ساراي را تهديد مي كند كه در صورت سرباز زدن از خواسته ي خان، ديگر پدر خود را نخواهد ديد، چون او پدرش را خواهد كشت. ساراي كه به جز پدر كسي را نداشت و نمي توانست رنج و عذابش را ببيند بر خلاف علاقه ي وافرش به خان چوبان و قولي كه به او داده بود، تن به خواسته ي خان ظالم داد و روزي كه ساراي گفت كه آماده ازدواج با خان مي باشدهمه از اين تصميم او متحير شدند ولي او چاره اي جز اين نداشت. . . . و ساراي به دنبال خان راهي شد اما در راه، خودش را به آرپا چاي انداخت و تنش را به آب جاري سپرد تا براي هميشه در ميان مردم آذربايجان جاودانه بماند.

 


 

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:

 با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 


 

 

وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در

فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

 


|لينك ثابت| نوشته شده توسط elham در ساعت 02:52از موضوع :ادبی نظر(3) .




+Powerd By: JavanBlog.Com+